تبليغاتX
لطفا از قسمت مطالب پيشين كه در سمت راست وبلاگ است ديدن فرماييد دالاهو
دعوت به حقیقت 
                                          اول و آخر یار

امروز میخواهم چگونگی بیدار کردن افراد را توسط حضرت مولا برای شما بیان کنم:

نصیر=روزی حضرت مولا عزم سفر جایی داشت و میل و کرمش بر آن شد که شخصی به نام نصیر را افتخار همراهی دهد . حضرت به سراغ نصیر رفت و اجازه اش را از مادر نصیر گرفت . از آنجا که مادر نصیر فقط نصیر را داشت سفارش زیادی به حضرت نمود که فرزندش را سالم بازگرداند و حضرت نیز چنین قولی به مادر نصیر داد.در راه سفر می خواستند از رودخانه ای عظیم عبور کنند حضرت به نصیر فرمود که کنار رودخانه برو و این مشخصات را به زبان بیاور صاحب این مشخصات از آب بیرون آمده گدار عبور را از او جویا شو .نصیر به لب رودخانه آمد و چنانکه امر شده بود اجرا نمود و بعد ماهی ای سر بدر آورد و به امر حق به سخن آمد و گفت نصیر چرا غافلی ؟!کسی که در زیر این آب و  در این وضعیت  مشخصات من را میداند نمیداند گدار رودخانه از کجاست پس از این سخن ماهی در آب فرو رفت و نصیر مستانه و دیوانه به خدمت حضرتش برگشت و گفت هزاران بار شکر که خدا را شناختم . حضرت ایشان را از گفتن این سخن منع فرمود ولی سودی نبخشید و نصیر باز همان عبارت را بر زبان آورد و حضرت با یک ضرب ذوالفقار سر از تن نصیر جدا نمود و بعد به فکر قولی که به مادر نصیر داده بود افتاد و  به خاطر وفا  به عهد  نصیر را زنده نمود و گفت زنده ات نمودم به شرطی که آن حرف را نزنی نصیر عرض کرد آنوقت که نکشته بودی و زنده نکرده بودی گفتم حال چگونه نگویم؟(نصیر از چهار ملک است و از نظر مظهرات حضرت پیر موسی محسوب میگردد.)

قنبر=روزی حضرت مولا در سفر به اجتماعی بر خورد نمود که دور پهلوانی جمع شده بودند و پهلوان در کمال رشادت و شهامت حرکاتی بسیار عجیب و تحسین آمیز انجام میداد . آن پهلوان قنبر حبشه ای نام داشت و از شاهزادگان بود و برای نمایش قدرت خویش به مردم معرکه ای ترتیب داده و هنر نمایی میکرد . حضرت مولا نیز به جمع حاضرین پیوست و پس از مدتی خطاب به پهلوان جوان و مغرور جمله ای فرمود و راه خود را گرفت و رفت.پهلوان بسیار بر آشفت و خواست عزم نبرد با حضرت را بکند اما حضرت رفته بود  قنبر در انظار حاضرین رجز خوانی فراوان نمود و آرزو داشت که آن غریبه می ماند و با او دست و پنجه نرم میکرد قنبر پس از انجام برنامه اش به قصر خود  بازگشت و شب در حال استراحت بود که با وجود داشتن نگهبان فراوان در قصر ناگاه شخصی را بالای سر خویش دید و او را شناخت حضرت به قنبر فرمود آرزوی نبرد با مرا نمودی آمده ام تا خود را بیازمایم  قنبر برخاست و  با شتاب و اطمینان فراوان به امید فتح دست در حلقه کمربند مولا علی زد و تا ا«جا که توان داشت صرف نیرو نمود اما نتوانست کوچکترین تکانی به قامت حضرت بزند در کمال تعجب و ماتم کناری ایستاد و حضرت فرمود حیف است که این اطاق آینه کاری تو در معرکه نبرد ما صدمه ببیند با من بیا تا برای زور آزمایی به جای دیگری برویم قنبر پذیرفت و با هم به باغ  قصر قنبر رفتند و حضرت حلقه کمربند قنبر را گرفتند و او را به آسمان افکند و تا اجازه نفرمودند او پایین نیامد قنبر لحظه ای که به زمین افتاد و با وجود اهمیت آن سقوط وحشتناک خود را سالم یافت از همانجا حلقه غلامی حضرت را به گوش خود آویخت و دیگر پای در قصر شاهی خود ننهاد  و همان شب در رکاب مخدوم و آقای خود بعنوان جلودار دلدل ترک شاهی نمود و سلطنت در عالم را در غلامی حضرتش دید(قنبر از چهار ملک است و از نظر مظهرات حضرت داوود محسوب میگردد)

سلمان=روزی سلمان فارسی در دشت ارژن شیراز مشغول آبتنی بود و ناگهان متوجه شد که شیری غران روی لباس هایش  که در کنار آب واقع بود خوابیده است و منتظر  است که سلمان از آب بیرون بیاید سلمان که بسیار ترسیده بود به درگاه خدا التماس و ناله بسیار نمود و نمیدانست چه کند تا اینکه از دور سواری آشکار شد و یکراست بطرف شیر رفت و با تندی شیر را مخاطب  قرار داد که شیری خوب است که به نبرد اژدها برود و نه اینکه چون روباه برای ضعفا درد سر ایجاد کند . شیر با شنیدن این سخنان سخت خجالت کشید  و راه خود را گرفت و رفت و سلمان بسیار خوشحال شود از آب بدر آمد و بوسه بر رکاب امدادگر خوشی زد و به عنوان تشکر یک دسته گل نرگس از کنار رودخانه چید  و به حضور حضرتش تقدیم نمود. سلمان قدرت ادای کوچکترین مطلبی نداشت .سوار و سلمان هریک به راهی رفتند تا اینکه دست بر قضا پس ظهور حضرت محمد در عربستان سلمان به آنجا آمده بود و تصادفا و بنا به مصلحت حق زمانیکه حضرت مولا به دنیا آمد او را برای امر پرورش و سواد آموزی به سلمان سپردند و سلمان که تقریبا پیر شده بود تمام وقت خود را با آن کودک به سر می برد.و روزی او را برای گردش به نخلستان برده و کودک را بر شاخه درختی نهاده بود کودک خرما میخورد و هسته اش را به سوی سلمان می افکند سلمان با لحن تندی به کودک اعتراض کردو از آن حرکت آزرده گردید و چنین عنوان کرد که تو هنوز کودک هستی و رسمیتی نداری و نباید با بزرگتر ها مزاح و شوخی بکنی . حضرت فرمود که سلمان مرا کودک  خطاب کردی ،درست است من از کودکی خود حاشا ندارم اما تو فراموش کرده ای که با چه ذلتی در دست آن شیر شکاری اسیر شده بودی ،سلمان با شنیدن این حرف از آن کودک ای یکه خورد گفت این مطلب مربوط به دهها سال قبل است و این کودک چطور از آن آگاهی دارد.ناگهان روشنایی بر قلب سلمان افتاد و عرض کرد که فدایت شوم اگر تو آن سوار هستی  آنچه را به تو تقدیم کردم به من نشان بده حضرت مولا دست در قبای خود نمود و دسته گل نرگس را به سلمان داد (سلمان از چهار ملک است و از نظر مظهرات حضرت پیر بنیامین محسوب میگردد )

(به ترتیب فوق الذکر حضرت مولا  با پیش آوردن وقایعی یاران خاص خود را بیدار و به آنها باده حقیقت نوشاند.)

|+|
نوشته شده توسط امیر(کمینه) در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 17:41